آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان
|
رنگين كمون
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی* باقلم نقش حبابی برلب دریا کشید
فاضلی در مجلسی که افراد زیادی در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزارتومانی را ازجیبش بیرون آوردوپرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
سخنران گفت: بسیار خوب،من این اسکناس را به یکی ازشما خواهم دادولی قبل ازآن می خواهم کاری بکنم. وسپس دربرابرنگا ه های متعجب،اسکناس رامچاله کرد وپرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس راداشته باشد؟ و باز هم دست های حاضرین بالا رفت. این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت وچند بارآن رالگد مال کردوباکفش خودآن راروی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب،حالا چه کسی حاضراست صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سراسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم وهنوزهم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم
|
|||||||||||||||||
![]() |